تبليغاتX
ماهور

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

چقدر جا مانده است تمام من در تو...

هجدهم فروردین 1391
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

یک آرزوی گره خورده... الهام از شعر آهی پوشیده در سکوت! ( لولی وش)


درست همان لحظه بود

که من هم فرو رفتم 

 با رد پایِ جا مانده در سر به زیریِ آن درخت

 و بارانی شد

تمامی خاکهایِ جا مانده از زمستانم

به خوش بوییِ دیوارِ کاه گلیِ گوهر خانوم مادر بزرگم

که با چشمهای بسته اش همیشه بیدار است

 

لحظه ای خندیدم

به دستهای سیزده سالگی ام

که چگونه گره میزدند سبزه های سبز نشده را

...

آن روز اما...

 من بودم و چشمانی که

گره می خوردند به دور ترها

و شب هم که آمد

سراغِ یک آرزویِ گره خورده بر فاصله هایِ تاب خورده را

از ماه گرفت

و من شاعرانه بی قرار ماندم

و عاشقانه به جان خریدم

نازِ فصلهایِ نیامده را...


اعظم گلیان ( ماهور (



شانزدهم فروردین 1391
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

حسرت های مدام


غریب شد بهار در دستانم

بس که سبز شدند حسرت هایِ مدام

و تکرارشان

سرخورده تر از هر نگاهِ مغمومی کور شدند و بعد هم لال

و دیگر هیچ وقت صدا به صدا نرسید

من ماندم و اشاره و ایما

من ماندم و هر آنچه گذشت...


این روز هم، جون تمام آن هر آنچه ها می گذرد

و من باز هم

بی نام و بی نشان

عاشقانه به جان می خرم

ناز فصلهایِ نیامده را...


اعظم گلیان ( ماهور)






یازدهم اسفند 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

زمستان تا بهار...


بهار دو روزه شکوفه می کند در من
و باز باد های بی امان
اشاره می شود به تن پوشِ مفردم!

سرد می شود دستهایم
درست شبیهِ اندام دِی
و دوباره زمستان می خزد تا بهار...

حالا بگو من تا کجای این برفِ سنگینم
که جاده را هموار نمی بینم؟

امشب به هر کدام از دلتنگی تصویر اشاره می کنم
رعد و برقی می زند در آسمان که زمین آه می کشد

بگذار همینجا که ایستاده ام نماز بخوانم

چون دلم می گوید:
عیدِ بی باران
دعای بی اجابت است

اعظم گلیان ( ماهور )



بیست و یکم بهمن 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

تو پنجره بگشا...


یک بار مردنم کافیست تا مدام  بمیرم

اما تو باش

نفس باش چون همیشه برتب زدگی هایم

همین امروز بود که صبح شب شد

و من  بی نام

بی چراغ

 بی هویت

به دیوارها خوردم

همین امروز بود که صبح شب شد

و من در به در کوچه های نا آشنا شدم

آن سوتر زنی سرک کشیده بر پچ پچ پنجره ای

و مردی هم سوت زنان در آویز بی پرده ی حنجره اش


می ترسم...

حالا کدام پنجره به چشمهای تو باز می شود؟

من گم کرده راهم

تو پنجره ات را بگشا و صدایم کن... 


اعظم گلیان


پنجم دی 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

همه را می دانی ...


در مسیری ی دور تر از آسمان

صبحی که

خودش را به خواب زده است

در اندیشه ی کوهی مغموم بیدار مانده

صبور

مهربان

استوار و دلتنگ!


و کمی آن سوتر

پیجیده اند با هم، در هم

آدمک های پوشالی

تمامشان بی دل و بی مغز

مدهوشِ یک وعده نفسهایِ بی امان

آدمک هایی که هر گز نمی گریند!!


آه......از چه حرف می زنم؟

توکه خود  می دانی


اصلا بگذار از زنی بگویم

که ظهر خاکها دردِش را می بلعند

وشب بالا می آوردند...

با اینهمه نفسهایش گرم تر از همیشه

بر سنگفرشی که مردی بر آن حنا پاشیده

 سجده می کند

و تمام ذراتش

بردستها ، لبها و گونه هایش پیداست


از چه حرف می زنم ؟

این را هم که تو خود می دانی ...

و دیگر هیچ

همه را می دانی   


اعظم گلیان ( ماهور )



یکم دی 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

شاعرِخوبی نشدم ، اما...


می خواهم چند صباحی بروم...

بروم کنج تعطیلاتی زود گذر

که تشنجِ گاه به گاهِ تبواژه ای دلم را نلرزاند!

نه این چند صباح، که همیشه تورا

وخودم رابه خدا سپرده ام !

 

ازاوپنهان نیست، از تو چه پنهان

با آنکه بزرگ شده ام

و کفشهای کودکی تاول به پاهایم نشانده

کودکانه تر ازآنم که تاب بیاورم

دردی را که به آن نُقل چسبانده ام

تا نَقلِ گمانِ شیرینش آرامم کند!!

 

همین که تورا بومی کشم کافی نیست

اما، قانع ترازآنی ام که گمان می کنی

اصلا بگذارساده بگویم

من از آوازهایی که نُت می دهند به من تا نامِ تو

شانه خالی نمی کنم

حالاببین تا کجایِ حنجره ام از تو لبریز است...

 

باید چند صباحی بروم...

بروم کنج تعطیلاتی زود گذر

بنشینم زیرِسایه یِ همین که هستی کافیست

بی آنکه غصه دارت کنم!

بینشنم وکسالت جاده ه را برسرفاصله آوارکنم

و تمامِ شبزدگی هایم را یکجا بگریم!

 

همین دیشب بود

که تو را درآغوشِ چند ستاره پیچاندم

ودرپیله ی تابستانی تنت

پروانه شدم

رازشدم

و بعد رسوای همان وسوسه ی پرواز!

 

باید چند صباحی بروم...

بروم کنج تعطیلاتی زود گذر

بنشینم درحیاطِ نیمه روشنِ دلگرفتگیهایم

وچای بنوشم

و باز بگویم:

همین که ندیده تماشایم می کنی کافی نیست!

اما امید وارترازآنی ام که گمان می کنی

 

خلاصه ...

بیکار نمی نشینم

درخانه ام پرده ای می کشم ازرویاهایم با تو !!

آویخته از آنسوی خورشید ،تا این سوی دلتنگی

 

می دانستی؟

نقاش هم شده ام!!

بس که تورا نقش بستم به پرده های سپیدی

که یلدایِ سرخ ترین چشمهای من است!

 

و درآخر...

دوستم داشته باش،همین!

شاعرِخوبی نشدم ، اما...

نقاش خوبی که می شوم با تو

 

اعظم گلیان



بیست و ششم آذر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

قدم به قدم تا... خدا


قدم به قدم

 کنار جدولهای حل نشده ی آنسوی خیابان

خواب می دیدم!

خواب دو ماهیِ قرمزِ از تنگ بیرون پریده را

که خودشان را به زمینِ این زمان می کوبیدند

و بعد هم انگار خوابیدند!

درست شبیه من یا تویی که قدم به قدم

کنار جدولهایِ حل نشده ی آنسوی خیابان

خواب می دیدیم!

 

و مردی سبزه گون

برگهای خشکیده در پائیز را

به پنجره ی خانه ی نساخته اش پرده می زد!

و زنی سبزه گون

رنگ نارنجی آن برگها را

به لبها ، گونه ها و ناخن هایش می کشید!


حالا با سیزده نشان

از خیابان می گذرد

از کوچه می گذرد

نه از تُنگ بی آب

و نه از کوچ

که ازکوچه می گذرد تا دِی!


حالا چشم دوخته ام به خوابِ ماهیها...


آنسوتر از خیال

چشمانی را به دخیل بسته اند

و دستانی هم گره خورده اند

بر چادری سفید

!

خوب می دانم

*دیگرحرص خدا در نمی آید*

چون تمام وقتش مالِ ماست

و ما خدایِ خودمان را داریم!

حالا دیگر دستهایمان

 از سنگینی چادرِخیسِ مادر جان هم خسته نمی شود!

چون خودم دیدم!

با همان چشمها...

که یک سر چادرِ نمازش در دست خداست.


اعظم گلیان (ماهور )



بیست و یکم آذر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

خواب یا بیدارم؟


تب کرده ام امشب

آنقدر که دهان بخاری را

با ناسزایی ساده  می بندم

و غرق می کنم خود را

 در بیداری های جا مانده از خوابهایم


اما چه سکوت لنگانی!!

خواب یا بیدارم؟

نکند رویای من است

آرمیده در شعرهایم

که اینگونه دل داده ام به عطر موهایش؟

 

حالا فاصله در انحصارِ دلتنگیست

دیوارهم  موذیانه می خندد

و به قول خودش می خواهد

غافلگیر کند گوشهایم را!

آینه هم تمام لحظه ها نگاه می کند

به گیس هایِ بلند خیالاتم ...


اماعجیب است!!

این روزها بی پرواتر می گریم

و کودکانه تراز کودکیهایم!

این روزها به لبخندِ پنجره مشکوکم!

به شعرهای سپیدم نیز !!

آنها تو را به سادگی، به خیالاتِ  منتظرم می فروشند

مرا با تو تا جشنهای بی دلیل می دوانند

به مهمان نوازیِ دریا گونه ای

و حتی صبح هایم  را، با تو طلوع می کنند


آهسته می گویم این را :

من این روزها به آشپزخانه هم مشکوکم

به اجاق گاز چهار شعله ام

که عطر هر غذایی را به عطر تو پیوند می زنند

حتی قرمه سبزیهایم را  ...

 

اما دلم چه تند می تپد !

انگار حقیقت دارد تمامِ بی تابیهایم

 

 باید بیدار بمانم تمامِ امشب را

باید بیدار بمانم و تمامِ این تکه پارچه های سبز را

به فلسفه ی خدا گره بزنم

آرزوهایم  تمامش با توست

گمان می کردم یکیست!

اما  دیدمشان که با تو مدام تکرار می شود!

باید بیدار بمانم تمامِ امشب را

باید بیدار بمانم و تمامِ این تکه پارچه های سبز را

به فلسفه ی خدا گره بزنم

تو هم دستهایت را به دستهایِ خیسِ من بسپار...


اعظم گلیان ( ماهوز )



سی ام آبان 1390
م : زلال ن : اعظم گلیان ( ماهور)

همخوابه ی عشق...

تقدیم به شاعر سرفه های سرخ مهدی یوسفی نژاد ( لولی وش ) که ذهن و احساسم را به رقصِ این زلال فراخواند

و سپاس از استاد گرانقدر ابوالفضل عظیمی ( دادا ) که ردِ گامهای زلال را بر جاده ی شعرحک نمود...

 

دل در تو می کارم

چون بذر برخاکت  بدهکارم

گل می شوم در سایه ی احساسِ عریانت

پیچان براین احساسِ سرشارم

موجی به تن دارم

 

**دل بر تو می دوزم

ای ترجمان از خوابِ  دیروزم

پروانه ام ، مبحوس در لای نگاهِ تو

من در طوافت مهر آموزم

با آنکه می سوزم**

 

رویای رقصانی

در خاطرم چون شعر جوشانی

درسوزِ صحرایِ دلت لیلا اگر باشم

مجنونی و پیوسته در جانی

همواره  می مانی

 

دم با دمت تَفسان

همسازِمن، همسایه،ای همسان

با ازدحامِ واژه های ساده می جوشم

خوابم، ولی درخواب هم هَرسان

میبینمت آسان

 

 

 

بی تابِ بی تابم

حسی دمادم می دهد تابم

می بینی ام؟ حتی کنارِفهمِ دستانت

یا لای لایِ ساده ی خوابم

دلتنگِ مهتابم

 

دردم چه سنگين است

لبخند هايم گرچه رنگين است

همخوابه یِ عشقم، جَنینم ،شعرِچشمانت

شعری که سطرِ آخرش این است :

یادت، چه شیرین است


اعظم گلیان ( ماهور )
لطفا نقد ارزشمند استاد ابوالفضل عظیمی ( دادا ) را در ادامه ی مطلب بخوانید:



هشتم آبان 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

 چقدرجا مانده است تمامِ من در تو...


بارها گفت مادرم :

گردنبند آبیِ چشم زخمت کجاست؟

ومن نمی دانستم !

اصلا کجا گردنبندی داشتم؟


پدرهم که قفل می زد بر صبوری ام

تا نرود در پیِ های و هوی و فریاد

یا فاتحه می فرستاد مدام،  نثارِروحِ جوانی ام!!

خواهرم هرروز دیکته هایش بیست می شد

و برادرانم با کفشهایشان سرود می خواندند!

کودکی ام هم عجیب، در آغوشم میگرفت

همان که نوروز را ثانیه ثانیه دوید تا من...!

...

این شناسنامه ی من است

و ستاره هم هویتِ شب!!

اما یادمان باشد

اندیشیدن به شبهای بی ستاره

صادره از هر کجا که باشد

چشم می زند سادگی ها را !!

 

نمی دانم

امشب من به خواب نمی روم

یا خواب نمی برد مرا؟

شاید هم ، هراس داریم از سنگچین ها!؟

آخر این جاده ی خاکیِ خواب

در دستِ تعمیر است !

روی پلکهایم نوشته ...

انگار، باز یادم نیست !!

.....

می گویم سردم است...

و به شعر می پوشانی ام

آبی

شبیه همان گردنبندی که مادرهمیشه میگفت!

لطفا هرگز عریانم نکن

لطفا

هرگز

عریانم نکن از تن پوشی که بر تنم تابیده ای

که چشم می زنند اندامِ احساسم را ، چشمانِ بد

لطفا هرگزعریانم نکن...

....

دارم تازه می فهمم

قصه های پریدن ازرویا ، تبسمِ همان جا ماندگی ها بود

 

چقدرجا مانده است تمامِ من در تو !!

از لنگه چشمم گرفته

تا آبیِ همین شعری که حالا، بر تنم تابیده است !

 

چقدر، جا مانده است ، تمامِ من، در تو...  

 

 اعظم گلیان ( ماهور )


نقدی ارزنده با گذر از چند سروده توسط استاد گرانقدرمهدی یوسفی نژاد ( لولی وش ) شاعرارجمند سایت ادبی شهر شعر را در ادامه ی مطلب بخوانید...با سپاس فراوان از ایشان

 



چهارم آبان 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

به فلسفه ی تصاعدیِ عشق معتقدم...


و عشق های تقلبی با واژه ها ی عریان

 این روزها ارزان عرضه می شوند

در فروشگاه های بی نام و نشان...

و من روزه دارِ مدام

 تبسمم را

میانِ سغره های بی هویت به افطار ننشاندم

من به عشق معتقدم

من به تکرار ، نه!

به فلسفه ی تصاعدیِ عشق معتقدم.

واین را در مسیرِ آفتاب دانستم

وقتی با پاهای تاول زده از شعر کشیده می شدم

وآنقدر های هایِ من بلند

که یک لنگه ازچشمم را

میان چهار خانه ی پیراهنت جا گذاشتم!!

راس ساعتِ  سرگردانی

که  درد، مادرخوانده ی تنهایی ام بود

وهراس، خواهرانِ ناتنیِ جامه دزد !

وهیچ صدایی در میان اینهمه قیل و قال

سمتِ آب و موسیقی و شعر اشاره نمی شد!

هر آنچه بود سمفونیِ عوام بود

و جارِ جارچیانی که

بر طبلِ تاریکی می کوفتند

واین خواب از سر هر نیمه شبی نمی پراند!!

من بیدار بودم اما

و تو هم گریزان از خواب.

ثبت شدی!!!

با یک لنگه از چشمانم در دل

تا حضورِ واژگانِ درونت

صورِ اصرافیلم شد !

........

توخوب می دانستی

 در مسیرِهمان شعرهای تب دار

چشمهایم جفت می شوند...
 
 
اعظم گلیان ( ماهور )
بداهه ی بسیار زیبا و ارزشمند شاعر ارجمند مهدی یوسفی نژاد( لولی وش ) از شعر فوق را

درادامه ی مطلب بخوانید:


سی ام مهر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

عبور از ذهن من ممنوع...


هراس من اما

 ساختمانیست  متروک

 که گاه از نگاهی دور

 و پناهگاهی می شود

 برای خوابهایی کاذب...

 خوانده بودم

(تمامِ خویش را

 که روزگاری

سند به نامی بود)

 وحالا در متارکه ی خلوتی با خویش

 به هراسی بخشیده می شود

 و عشق عشق عشق

 این دقایقِ دل نگران

 ازهر راهی که می گذرد

 تنها به یک تابلو میرسد:

 لطفا سکوت کن

 عبوراز ذهن من ممنوع...


اعظم گلیان ( ماهور )

 



بیست و نهم مهر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

هفت قبیله ی عریان...

توهم همین لحظه ها کافیست

که دل شانه خالی کند ازصبوری اش

و شاعر از اندوه بید بالا برود!

امروز را یادم هست

و عبور ما بی ماه

 از هفت خوان همان روزهایِ نمیدانم کِی...

....

ساعتها

با مهمانیِ روز

در جشنِ ماهیها رقصیدیم

 و به هم زدیم

 گیلاسِ دستهایمان را

به سلامتی روزهای تعطیل !

 

حالا تو بگو

باید بخندم به این خوشبختی

یا گریه بر دیوارِ بلندِ،هفت قبیله ی عریان؟

خودم هم نمی دانم

شاید

همان دیشب

 که به گونه های بیداری بوسه میزدم

آبستن واژه های دلتنگ شدم

.......

حالا من

مادرِ هفت سینِ سادگی ام!

سفره ام میان آغوشِ خیالی باز

و بیقراری هایم

گوش به زنگِ انفجارِ یک بغضِ طولانی

که با لحظه ی تحویلِ عاشقی

 آمین بگویند...     


اعظم گلیان ( ماهور )



بیست و چهارم مهر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

حکم این عبور...   


در مکان و زمانی گم می شویم

 که حدود زبانمان

تنها ،نیم مصرعی می شود، گنگ!


می گویند : همین شُدنها کافیست

تا برگهای تصنعی

بر جامعه ی صبورِِ درختان،جامه شوند!

 

حالا

کاملا پیداست

که در بلندای این جامعه ی صبور

مَرد است

که حروفش با هیچ حرفی

اشتباه نوشته نمی شود!

 

می گویند مَرد

و می نویسند مَرد

 

می گویند زن

و می نویسند ظن

و گمانشان به خوابهایی سوء لبخند می زند

 

پدر تقصیری ندارد

همچنین برادرانم

و او

که برمِهرش سجده می کنم

 

همین است

که خوابهای سیاه

امنیت بیداریها را می رباید

وگامهایمان کشیده می شود

در خیالِ خیابانهای مُهرو موم شده

و حکم این عبور

قطعن

همان اشاره های متعفن است

که پدر امضایش نمی کند

همچنین برادرانم

و او

 که بر مِهرش سجده می کنم

 

اینها جانماز عشقشان را

کنار هیچ مردابی

آب نمی کشند...

 

اعظم گلیان ( ماهور )



شانزدهم مهر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

فاصله های مردود ...


ساده آمده ام تا تو

ساده آمده ای تا من

که وارونه بیاموزیم

واژه ی سرد را

در کلاس فاصله های مردود...


می دویم با هم

تا هم

با گامهایی به بلندای گیسِ زمان


می بینی!؟

چگونه از دیوارشب بالا می رویم

با نردبامی از ستاره ها

در پی دزدیدن خواب ؟!

 

ما گنجنامه ی شیرین را

در صندوقچه ی ماه دیده ایم...

ما نشانیِ باران را

از چشمان هم گرفته ایم

و  خوب می دانیم

کوچه ی عاشقی پاسبان ندارد...


اعظم گلیان ( ماهور )


بداهه ی زیبای شاعر گرانقدر لولی وش از فاصله های مردود را در ادامه ی مطلب بخوانید:





دوازدهم مهر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

دیگر نمی ترسم  تو هم نترس...


امشب که صدا می زنم تو  را

 بیش از پیش گره خورده ام  به تو

و ستاره ها خط کشیدند

دور ما با ماه...

می بینی! چگونه انشای کوچه های صبر

سرمشق لحظه های  نزدیک ما می شود؟

و دفترهای بی تکلیف

 ضامن  گره خوردگی چشمهای ما به هم ؟!


راستی!!

 برایت بگویم

دیروز یا کریمِ کوچه مان

عروسش را به حیاط بخت آورده بود

کنار باغچه ای که هر روز

به من لبخند می زد

گریه ام گرفت، وقتی دیدیم

 تکه های کوچک سیم را

با تکه های  خشک چوب

اشتباه  گرفته است

و عروسش می گفت

باید دوباره برگردد

به کلاس درس کوچه

و بیاموزد

که هر گردی گردو نیست...

.

.

.

بگذریم

که وقت کلاس  درس دیگریست  برای ما

با زنگِ رعد  و برق آسمان

و پچ پچ ابرهای ناظم...

 وقت پس دادن درس باران است

 و ما هر دو بیست می گیریم

.

.

.

دیگر نمی ترسم

تو هم نترس...

حالا

 اگر روزگار هم

 قصد تا کردن مشق شبهایمان را داشت

ماه به لبهایمان ستاره می چسباند.

دیگر نمی ترسم

نو هم نترس...


اعظم گلیان ( ماهور )


دو الهام زیبا از دو شاعر ارجمند محمد ترکمان ( پژواره ) و مهدی یوسفی نژاد

( لولی وش) از شعردیگر نمی ترسم را در ادامه ی مطلب بخوانید:






یازدهم مهر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

صورتکهای مبهوت ( الهام از شعر دیگر بر نمیتابم آقای ترکمان ( پژواره )


اگر خاک گرسنه نماند

صورتکهای مبهوت

غالب تهی می کنند

و آسمان هم

 پج پج باد را به سخره نمی گیرد

 

دیگر بس است

هق هق کلاغهای در به در

که بامها هم به آنها دروغ می گویند

بامهایی که رو سیاهی خود را

به بالهای خسته ی آنها

چسبانده اند

حالا دیگر

واژه ی ارتفاع

از خواب ساده ی کلاغ ها

به پایین می افتد

با آنکه خود اشاره می شوند

به آسمان هفتم...


اعظم گلیان ( ماهور )



یازدهم مهر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

اصالت مستانه ی شب ....


خاطرم نیست

چگونه، به بارگاه آسمان اشاره شدم

اما

همین که شعر

به بیداری های خوش هنگام

جامه  پوشاند

کافی بود

وهمین یک سجاده بس بود

برای گشایش

گره هایِ کور

بر دخیلِ ماه

 

من اما با واژه هایی دوان

به گوش شب

فرو کرده ام

پنبه هایی پر از الکل را

که اصالت مستانه اش را از خاطر نبرد

و تا ابد بداند

 خواب

آیه ی

عریان

  خداست... 


اعظم گلیان (ماهور)



هفتم مهر 1390
م : زلال ن : اعظم گلیان ( ماهور)


رقصِ خزان خواه ( زلال )...


بداهه ای با الهام از شعر حیاء ( جناب دادای بزرگوار )


چشمانِ کمان خواهش

آن شعرِ لب و صورتِ جان خواهش

باتیرِ نگاهی که به دل ساده نشاندَست

من محوِ  حضورِ نگار وشررِ عشقِ جهان خواهش

روز و شب من پُر شده از عطرِخیالی

موجم به تنِ مهرِ کران خواهش

با رقصِ خزان خواهش


اعظم گلیان ( ماهور )


نقدی از استاد دادا به زلال اعظم گلیان ( رقص خران خواه ):


نگاهی بر زلال سرکار خانم اعظم گلیان (ماهور)

رقص خزان (زلال عروضی قافیه دار)


چشمان کمان خواهش

آن شعر لب و صورت جان خواهش
با تیـر نگـاهـی کـه نشانـده بـه دل سـاده
من محو حضورم به نگار و شرر عشق جهان خواهش
روز و شب مـن پــر شده از عطـر خیـالاتی
موجم بـه تـن مهـر کران خواهش
با رقص خزان خواهش

زلال فوق از نوع عروضی قافیه دار و در طول ریتم موسیقییائی « مستفعلُ مستفعل» با دخالت « مستفعلُ» می باشد:


مستفعلُ مستفعل

مستفعلُ مستفعلُ مستفعل
مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مستفعل
مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مستفعل
مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مستفعل
مستفعلُ مستفعلُ مستفعل
مستفعلُ مستفعل

فرم ضرباهنگ: 4-6-8-10-8-6-4


با جابجائی چند عبارت در سطر سوم و مادر، اکنون ساختار بدون ایراد است. یعنی این شعر نه کلاسیک (غزل،رباعی،مثنوی...) است نه نو ( نیمائی و سپید و طرح و...) است. بلکه زلال است. تا زمانی که کسی بر عالم پر رمز و راز این قالب سبک آفرین داخل نشده است با لذتش فاصله خواهد داشت. لذا هر پیام و کلامی را در هر قالبی نمی توان به نظم کشید. مسلماً برای کسی که حرف و سخنی برای گفتن دارد ، قالب مورد نظرش دارای احترام است. محتوای شعر بسیار عالی و دارای ارزش و تامل میباشد. در این زلال ، نکته ی ظریفی که شاید خواننده را در دو راهی معنا قرار دهد ، ردیف « خواهش » می باشد. در یک صورت می توانیم اینگونه معنا کنیم : بخواه آن (او ) را = طلب کن.... و در صورت دیگر می توانیم عبارت خواهش را در حالتی شبیه ایهام التناسب به نفس ربط داده و چنین برداشت کنیم که شاعر ، از مخاطبش خواهش می کند ولو فعل « می کنم » را بیان نکرده و القای معنی می کند. در هر حال ، ما « خواهش » را « بخواهَش » تلقّی کرده و با توجّه به اینکه از لحاظ تکنیک کلمات بر کیفیّت محتوا نیز تاثیر گذار است به تامل می نشینیم:


چشمان کمان خواهش

معنی : چشمهای کمان او را بخواه! (طلب کن!)

آن شعر لب و صورت جان خواهش

معنی: آن شعر لب ( عالم و لذت لب ) و صورت جان ( جمال معشوق ) او را بطلب!


با تیـر نگـاهـی کـه نشانـده بـه دل سـاده

من محو حضورم به نگار و شرر عشق جهان، خواهش

معنی: اینگونه که دل ساده را با تیر نگاهش صید کرده است،

من محو حضور نگار شده ام ، آنوقت تو شرر عشق جهان ( شعله ی سوزنده ی دنیا ) را بطلب! بگو برایم آتش بزند.

روز و شب مـن پــر شده از عطـر خیـالاتی


معنی: در روز و شب با عطر خیالاتش بسر می برم. خودم را در رؤیا خوش می کنم!


موجم بـه تـن مهـر کران خواهش


معنی یک: من موج هستم .مرا بر تن مهر کران (که دریاست) بطلب!

معنی دو: آن موج ( تکان دهنده ای ) را که مختصّ من است بر تن مهر کران ( معشوق دریا – نگار دریا مانندم ) بخواه!

با رقص خزان خواهش


معنی: در حالتی بخواه(بطلب) که رقص خزان در آن باشد.


ایضاح: شاعر در سطر آخر ، در تصوّر ذهنی خویش ،حرکات موج گون برگهای ریخته شده در پاییز و یا حرکت جالب برگهای ریخته شده در آب موّاج را القاء می نماید که نوعی حالت پارادوکس را هم تداعی می کند. هرچند که سطر آخری کمی از زیبائی محتوا فاصله می گیرد اما دارای احساسی شاعرانه بوده و بر شعریّت زلال می افزاید.

همچنین در سطر دوم عبارت « آن » هر چند که حشو نماست اما شاعر با اشاره ی تاکید می خواهد مهم بودن قضیّه را برساند. چرا که نشان می دهد، آنچه را که من می گویم مدّ نظر باشد!

وجود عباراتی مثل چشمان کمان،شعر لب، صورت جان،تیر نگاه،محو حضور،شرر عشق،عطر خیالات،رقص خزان در این زلال ، نشان از اقتدار و تسلّط شاعر دارد.

سرکار خانم اعظم گلیان ( ماهور ) از شاعران پر احساس بوده و عالمی مملو از تصاویر بکر را به همراه دارند. امیدوارم در آینده از محضر مبارکشان فیض ها برده و از جام کلامشان در قالب زلال نیز سیراب گردیم.
تشکر.
قلمتان پایدار و احساس زلالتان همواره جاری و شیرین باد. ( دادا)





چهارم مهر 1390
م : نامه هایی برای دخترم آتین ن : اعظم گلیان ( ماهور)

(اولین نامه برای دخترم آتین )


آبان مهر ندارد

و منهم فرصتی برای به رخ کشیدن جوانی ام!

سالهاست زنبیل خاطره در دستانم

و گاه خسته می شوم...

دستان من دو تاست

ولی برای گونه هایت کم نیست

خودت  این راگفته ای

بارها و بارها...

 

نگاهت می کنم

وقتی آرزوهایت را بلند بلند داد می زنی

و به من می گویی : خدا آرزوهایت را نمی بیند

چون اشک چشمانت پاکشان می کند!

لااقل وقتی آرزو می کنی فورا به خدا بگو

قبل از آنکه اشکهایت پاکشان کند...

و من می خواهم همیشه بخندی

منهم می خواهم همیشه بخندم

 

یک بار دیگر هم چیزی گقتی

وقتی لنگه ی  گوشواره ام را گم کرده بودم.

گقتی: دیشب خدا را دیدم!

داشت خاک باغچه ی کوچکمان را می کند

و من دیدم که لنگه ی گوشواره ات را درون باغچه  کاشت

تا یک درخت از گوشواره داشته باشی!

ظهر آرام به باغچه نگاه کردم

و رد دستان کوچکت را دیدم!

وقتی خاک را کنار زدم

 گوشواره ام رادیدم

پیچیده در جوراب کوچکت !

 

آن شب را تا صبح بیدار ماندم

ساعتها به تو نگاه کردم

و به حیاط و باغچه ی کوچکمان

و

در دلم آرزویی کردم

اما دوباره یادم رفت

پیش از آنکه به خدا بگویم اشکی نریزم...

 (مادرت )

اعظم گلیان ( ماهور )



سوم مهر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

چهل تکه ای  از خوابهای سرخ...


دارم از پنجمین سال

اونیفرمهای مدرسه

عبور می کنم...

غبطه می خورم به کوکها

که چرخ خیاطی زبانشان را می فهمد!

 

مهتابی هم که تا دیشب

تاب می خورد روی مهتاب

حالا به بی حوصلگی چشمهای من

چشمک می زند!

و من خسته تر از آنم که به او اشاره کنم.

 

هنوز فاصله ی کوکها را به هم نرسانده ام

که کودکی پنجره دهان می گشاید

و پلکهای مرا

به مردمکان سیاهم گره می زند!

و من

به گونه هایم

چهل تکه می دوزم

از خوابهای سرخ

تا دوباره

پچ پچ جیر جیرکها

اندوهگینم نکنند...


اعظم گلیان ( ماهور )





 

 



سوم مهر 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

شعر تب آلود از مهدی یوسفی نژاد  به همراه  الهام من از شعر ایشان


(تب آلود)


بیا تا برایت بگویم

از متارکه ی خواب هایم
که دور از من می خوابند
در آغوش ِ عقربه های علیل !

و صبح
سنجاق شده است
به سر آستین ِ ثانیه هایی سمج !
که حجم انتظار را
بر کاسه ی چشمانم
عُق می زنند ،
تا آن لحظه که آسمان
آخرین دکمه ی پیراهن ِ شبش را باز کند!

هر چند
سهم من از عریانی ِ آسمان
تنها به وسعت ِ پنجره ایست
پشت ِ پرده ای کتان
با طرح ِ گُر گرفته ی سیب !

.

.

من اما
- تب آلود -
سهم خود از سیب را
در نازکای نور
به قناعت
خواهم چید

(مهدی یوسفی نژاد لولی وش)



  دهن کجی زمان  (پاسخی به شعر خواب آلود لولی وش )


از همان دم که خواب کوچک شد

دهن کجی زمان

به دل نازکی شب دامن زد

و رقص عقربه های سر شکسته

ثانیه ها را

از ارتفاع تقکرات مسموم

آویزان کرد

 

خرج این دقایق سنگین است

نه از پس دیوار بر می آید

و نه از اشاره ی باطریهای خالی

حالا روز هم ادامه ی همان فاجعه ی خاکستری من است

که با بوسه ی کاسه ی سپید چشم

اشک می پاشم به شب

تا شاید خاکسترش  به بادها سپرده شود...

 

  اعظم گلیان ( ماهور )



دوم مهر 1390
م : زلال ن : اعظم گلیان ( ماهور)

سحرم باش

من از عشق تو شادم

هبوطت بـه دلم مانـده دمـادم

من از شعر نگاهت چه غزل ها نسرودم

دلم را به خـدا من بـه تو دادم

بســـوی تــو فتــادم

 

ازین پس سحرم باش!

منم ماه شبت تـا کـه کنـم فاش

همه قصّه ی این فاصله ی سخت غمیـن را

خـدا دانـد همان خـالـق نـقّـاش،

بمانی بــه بـرم کاش


 اعظم گلیان ( ماهور )

 

( نگاهی بر زلال خانم گلی توسط استاد ابوالفضل عظيمي بيلوردي ( دادا ) )


 بداهه ای از سرکار خانم اعظم گلیان (گلی) که نتوانستم سطحی و بی تفاوت ازش عبور بکنم

 

سرکار خانم گلی بداهه ی زیر را در قسمت نظر دهی زلال جناب لولی وش که در زلالسرایی مهارت قابل توجّهی دارند، مرقوم فرموده اند. بخوانید:

 

من از عشق تو شادم

هبوطت بـه دلم مانـده دمـادم

من از شعر نگاهت چه غزل ها نسرودم

دلم را به خـدا من بـه تو دادم

بســـوی تــو فتــادم

 

ازین پس سحرم باش!

منم ماه شبت تـا کـه کنـم فاش

همه قصّه ی این فاصله ی سخت غمیـن را

خـدا دانـد همان خـالـق نـقّـاش،

بمانی بــه بـرم کاش

 

زلال فوق از نوع عروضی قافیه دار پیوسته و در طول ریتم موسیقییائی « مفتعلن مفتعل» با دخالت « مفتعلن » می باشد:

 

مفتعلن مفتعل

 

مفتعلن مفتعلن مفتعل

 

مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعل (سطر مادر)

 

مفتعلن مفتعلن مفتعل

 

مفتعلن مفتعل

 

 

 

فرم ضرباهنگ: (4-6-8-6-4 )

 

 

 

زلالی هست جوشیده و بدون ایراد در ساختار. اولین زلال را بنویسی ! آن هم به صورت بداهه که هم زیبائی محتوا داشته باشد و هم قالب را حفظ شود و هم کلمات در ریتمی روان جاری باشند کار هرکس نیست. معلوم است که نویسنده ی این زلال اهل دل است و عالمش را با خیال هر رهگذری عوض نمی کند. چنین شخصِت هایی معمولاً راه صد ساله را یک شبه می روند و چون ماهی درخشان بر ظلمت و جهالت می تابند. عبارات نادره و آرایه هایی که از لحاظ معنای قابل تامل، زلال فوق را همراهی می کنند عبارتند از :

هبوط :

از اشاره بر « هبوط » در می یابیم که شاعر عزیز، دارای معلومات است و بر مطلب بصورت عمیق می نگرد. فرود آمدن حضرت آدم (ع) در کل ادیان آسمانی قابل بحث است. اما فرود برای چه؟ در ظاهر خروج از بهشت و در باطن ایجاد بهشتی دیگر. عین لذتّهایی را که ما در این دنیا می بریم در آن دنیا نخواهیم یافت و به این خاطر باید شکر گذار درگاه لایزالش باشیم. چنانکه هبوط ، آن عالم تمام نشدنی شاعر منجر به ایجاد عشق و سرور نموده است. چه کسی از آمدن به این دنیا غمگین است؟! مگر زحمت و تلاش فقط در این دنیا هست؟!

 

شعر نگاه:

استعاره ای است که کمتر استفاده شده است. « شعر نگاه » تصویر ی از عالم یک اندیشمند و اشاره ای بر لطافت روح که شاعر با آوردن چنین عبارتی بر لطافت و جذّابیت سخن افزوده است.

 

سحرم باش:

کنایه از خوشبختی و سپید بختی. عبارتی که بر هرکسی جز معشوق نشاید. سحر از آن جمله عباراتی است که تداعی روشنی و دربدر کننده ی سیاهی هاست.

 

از همه بیشتر در این زلال، احساس جاریست. احساسی که واژه ها را خودبخود به جوش آورده تا در ریتمی آهنگین برقصند و پیامی زلال بدهند. اما وقتی که این زلال را می خواندم همه ی سطرهایش را هضم کردم الّا سطر « خـدا دانـد همان خـالـق نـقّـاش،» که به جایش سطرهای زیر را زمزمه نمودم:

 

«به حقّ کرم خالق نقّاش» و یا « به شوق هنر خالق نقّاش » که احساس کردم به اینصورت زیباتر و لذیذتر می باشد.

 

باری سلام و خوش آمد عرض می کنم بر سرکارخانم گلی عزیز که با احساس درخشانشان بر بارگاه زلال نور پاشیدند . هرکس هر قدمی مثبت که در این وادی بردارد بر زلالسرایان جهان، عزیز هست و احترامش واجب. با اجازه ، بدیهه

شان را با افتخار بر لیست اولین های زلال داخل کردم تا عالم زیبایشان را قدر نهند و شکر گذار محبّتشان باشند. ( کلیک: http://zolal88.blogfa.com/

 

بی نهایت سپاسگزارم و امیدوارم که این شعر اولین و آخرین زلال گلی عزیز نبوده، و سر چشمه ی جوشان بر این استعداد خلق نمایند. براستی اگر بداهه ی سرکار خانم این است پس زلال های پخته شان محشر دارد. ای کاش بانوی زلال اندیش، چشمه ی دلشان را بیشتر بجوشانند و در مهارت کامل و با تصاویری نادره بر تشنه دلان جاری سازند تا زلالدوستان از این احساس لطیف و بی ریا لذّت ها ببرند.

خدا یاورتان باد



دوم مهر 1390
م : زلال ن : اعظم گلیان ( ماهور)

چشم شب...


چقدر راهتان دور است

و فاصله همان حدیث ناجور است
بگو نگاه کند زمانه ، به خستگی هامان
چرا نگاه نمی کند مگر کور است؟
هنوز چشم شب شور است

( ماهور )



دوم مهر 1390
م : زلال ن : اعظم گلیان ( ماهور)

اشک های دوان (زلال عروضی قافیه دار پیوسته)


بیا به خوابِ سردِ من

بخوان حدیثِ های وای و دردِ من

شبی بیا که خواب های سرکشم  رود ز سر

بیا که گم شود ز سینه بَردِ من

فسانه و نبردِ من

 

 

کنون که آمدی بمان!

بمان تمام هستی ام ، عزیزِ جان!

دمی  مرا  به  دستهای  خود  بخوان  بهارِ  من!

که اشکهایِ من به شوقِ تو دوان

ز چشمه می شود روان


     اعظم گلیان ( ماهور )

 



بیستم شهریور 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

  اشاره شدی به آمدن....

        

   برای دوست مهربانم زهرا سمیعی عزیز به مناسبت تولد پر مهرش         

                                            اشاره شدی به آمدن

به سهم تازه ای از زندگی

و امشب

بیداری همان روزیست

که عینک به چشمهایش زده

حالا خودت خوب می دانی

مادر تو را

چه ساده صدا زد

و پدر چگونه

به گوش آینه ها گوشواره داد

آن شب

برگهای درخت حیاطتان هم

به رنگین کمان بوسه داده بود

چون پیشِ چشمانِ مادربود

که شهریور به مهر عاشق شد...

اعظم گلیان( ماهور)



شانزدهم شهریور 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

رسالت آیه ها...


این سقفها

به خون خواهیِ مهربانی چکّه می کنند

و زن

دستهایش

به خونی آلوده می شود

که ثمره ی دعاهای کوچکیست

ولی باز هم او را

به حریم امنی اشاره می کند

با آنکه می بیند

دوباره می آید

متکبّرانه

با دستهایِ تیزی که در دست دارد

و زن

اگر هراسش را رنگ هم بزند

چشمهایش

شهادتِ تمامِ لرزهایش را می دهد.

.

.

.

چه ساده

آیه ها

به رسالتشان پشت می کنند...


اعظم گلیان ( ماهور )



نهم شهریور 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

خط فاصله ها- - -


اصالت واژه ها

تنها در تب و تاب یک جاده می تپد با دو دل

که یکی فرش می شود با مهر

 آن یکی عرش می شود تا شعر!

 

شما شاعرید

شاعری با کبوترانه در اوج

آشنا با آه...

و مهربان با تابِ گیسوی بانو

ازتبِ اوجِ بی جواز

تاااا نیمه شبِ سرفه های سرخ

 

بگویید چشمها باز نشوند

هنوز مانده تا صبح

ببین ! که سرمه دان مادر بزرگ هم

کفافِ چشمهای جاده را نمی دهد!!

خط می کشد بر- - - -  

و باز با نمِ اشکی پاک می  کند

.

.

.

و دوباره  تکرار می شود

 حدیثِ

 خطِ

فاصله ها - - -

حالا

 شبهای ستاره چینتان

بر آسمان ثبت

وبر دلهاتان چسبان

شاعرِ کبوترانه در اوج

آشنا با تابِ گیسوی بانو

ازتبِ اوجِ بی جواز

تااااا نیمه شبِ سرفه های سرخ...

 

دیشب دیدم

انگشتانِ کوچک دستهایِ بانو را

که داشت ماه را قلقلک می داد

آنقدرکه شاعر، هذیانش را کبوترانه کرد!!

 

راستی شاعر؟!؟

 از او پرسیدید (پروانه ای که هرشب

چشم بسته می چرخید دورشمعی که در اتاق نبود

چگونه می سوخت ؟!؟!)

او چیزی نگفت!

اما من از چشمهایش خواندم!

بالهای پروانه وقتی سوخت

که  روی انگشتِ کوچک بانو نشست

و اوازمیان خط ِفاصله ها- - -  

کبوترانه به ماه اشاره کرد....

                                                 
اعظم گلیان ( ماهور )



نهم شهریور 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

شناسنامه ام را به خودم بدهید...


شناسنامه ام را به خودم بدهید

دیگر کودک نیستم

این سیاهه ی خط خورده

سالهاست بوی کودکی ام را نمی دهد

دی ماه من مرده است

و مهرِ نامهربان

هنوزهم گاهی

سر فصل خستگی ام می شود

.........

تنها بهار و تابستان

با دلم سازگاری کرد

از همان شبی

که در پله های خواب افتادم

و تیری در کمان

اعجاز فصلهایم شد

همان لحظه بود زبان کفشهایم را به هم دوختم

تا برای همیشه جفت بماند

حالا از پله های خواب هم که بیفتم

نفسهای پائیزی ات

به مرداد چشمهایم بوسه می زند

و شهریور

توجیه عاشقانه ی شهری می شود

ورای آنهمه صبوری

 

خوب می دانم

به همین روشنی روز

که در رد پاهایت

موهای گره خورده ی مهر

با فلسفه ی پائیزت شانه می شود

و زمستان شاعرانه تر

کودکی ام را

با تولدِ دی آشتی می دهد...

حالا از پله های خواب هم که بیفتیم

نفسهای پائیزیمان

به مرداد چشمهای هم بوسه می زند

و شهریور

توجیهِ عاشقانه ی شهری می شود

ورای آنهمه صبوری....

اعظم گلیان ( ماهور )



نهم شهریور 1390
م : سپید ن : اعظم گلیان ( ماهور)

عطر روح...


مدام سایه ای مرا به دنبال  خویش می کشید

و عطر روحی امان تلخی هایم را می برید

بارها تا نزدیکی اش پیش می رفتم

و او

گم می شد

میان اسپندهای زخمی از چشم های بد

 

آه ....

چه شبها که آبستن دودها می شدم

وچه روزها که درد می زاییدم

و چه سالها که بزرگ می شدند و

قد می کشیدند پیش چشمانم

 

حالا

دردهای من همه

برای خودشان مردی شده اند

باید به عروس آبها بسپارمشان

و خودم  در مسیر جنگلی بکر گم شوم

...

به خوابهای ساده ام بر می گردم

به فصلهای چشم به در مانده

آنجا که ماهِ چشم گشایی ات

مهرش را مهریه ی پائیز می کند

و من رد روح تو را از باران می گیرم

.

.

.

به تو می رسم

و با تو

تا دست بوسی مهربانی پیش می روم

با تو

تا گونه بوسی خدا حافظی پیش می روم

و بازکه می گردم

عریان تر از خوابهایت

به رنگ خیالهای دلِ نازکت  ، بیشتر دل می بندم...

 

اعظم گلیان ( ماهور )